فساد و فراموشی
نزدیک و نزدیکتر
انتخاب و انتخابگر
مرد و نامرد
حق و ناحق
و فراموشی.
اینجا ایلام است، پر از فساد اقتصادی، پر از فراموشکار.
پر از کلاش(کفاش)
پر از شهرام زادهها، پر ز نفاق و دورویی.
و مردمی به غایت فراموشکار.
نزدیک و نزدیکتر
انتخاب و انتخابگر
مرد و نامرد
حق و ناحق
و فراموشی.
اینجا ایلام است، پر از فساد اقتصادی، پر از فراموشکار.
پر از کلاش(کفاش)
پر از شهرام زادهها، پر ز نفاق و دورویی.
و مردمی به غایت فراموشکار.
چه چیزی سبب گردش ماه دور زمین شده؟ اگه یه لحظه ماه رو نگهداریم کجا سقوط میکنه؟ رو زمین؟
نیروی جاذبه زمین از کجا میاد؟
چرا قطر خورشید ۴۰۰ برابر ماه هست و فاصلهاش از زمین هم ۱/۴۰۰ و در نتیجه اندازه دو تایی از رو زمین یکیه؟
میخواد چی بگه با ما این ماه و خورشید؟
چرا ماه مثل زمین دور خودش نمیگرده؟ چرا زمین دور خودش میگرده؟ یعنی شب و روز برای چی وجود داره؟
هنوز برای اینها هم جوابی پیدا نکردم!
راستی ربط خسوف و کسوف کامل به این مطلب ما چیه؟
واقعاْ عالم هستی چقدر بزرگه؟ آیا میشه یه جایی پیدا کرد که مثل این بازیهای کامپیوتری دیگه نتونی جلوتر بری!؟
یعنی دقیقاْ مرز عالم کجاست؟
این ستارهها چرا نمیافتن پایین؟ حالا اصلاْ پایین کجاست؟
دنیاهای دیگه موازی با دنیای ما وجود داره؟
هفتههای تلخ من، بوی تنهایی میدن
نمیدونم چرا، یهویی اینجوری میشن
پرم از تنهایی، پرم از غصه و غم
بیخیال هستم اما، نمیفهمی چی میگم!
خونه زندونه برام، ناجی آزادی!
این همه زندون رو، تو به قلبم دادی
توی قفس چه شاهین باشی، چه عقاب و چه گنجشک فرقی نداری. تازه آب و دونه پرنده کوچیک ارزونتر و کمتره.
پلان اول: ایستگاه امام خمینی، مسافرانی که مسیر خود را به سمت آزادی و یا شهید … تغییر میدهند در این ایستگاه پیاده شوند. ازدحام کمتر میشود! هفت تیر، شهید مفتح، شهید بهشتی،… و سرانجام ایستگاه مصلی. بالاخره به مقصد نزدیکتر میشوی.
پلان دوم: هوای سردی بر تهران حاکم است. باد برف را در هوای گرگ و میش پخش میکند. ریزههای برف بالا و پایین میپرند.پسرک چتر فروش چترهای خود را داخل برفها باز کرده. و نگاه خود را به عابران میاندازد.
پلان سوم: مردی نابینا به دنبال مسیری به سمت ایستگاه است. عابران را نگاه!!! میکند و با چشم بسته به پیش میرود. نمیداند راز این سردیها در چیست!
پلان آخر: چترها بدون صاحب در هوای سرد تهران رها شدهاند. انگار پسرکی دست ناتوانی را گرفته است. نگاهی به چترهای بیصاحب میاندازم و به راه خودم ادامه میدهم. سرمای هوا مثل سیلی به صورتم میخورد.
اولین گامها…
صداها…
چهرهها…
مکانها…
دوباره اینجا هستند.
بالاخره تمام شد.
بهانهها جور، اوضاع ناجور،
قطع ارتباط
و تفکر احمقانهای که همیشه داشتم.
اگر بریدن اسمشه!
اگر خیانت
اگر جنایت و اگر دیوانگی.
برای همیشه به ایلام بدهکار شدم.
زمزمهی رسیدنه، پشت سکوت جادهها.
چندتا قدم مونده فقط، به خاطر خدا بیا.
نمیدونم چرا مرگ استیو برام قابل هضم نیست. یه جورایی حس میکنم بخشی از وجودم مرده.
استیو مردی بود که با همه سختیها جنگید و دنیا رو اونطوری که دوست داشت نگریست.
| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
|---|---|---|---|---|---|---|
| « بهمن | ||||||
| ۱ | ۲ | ۳ | ۴ | ۵ | ||
| ۶ | ۷ | ۸ | ۹ | ۱۰ | ۱۱ | ۱۲ |
| ۱۳ | ۱۴ | ۱۵ | ۱۶ | ۱۷ | ۱۸ | ۱۹ |
| ۲۰ | ۲۱ | ۲۲ | ۲۳ | ۲۴ | ۲۵ | ۲۶ |
| ۲۷ | ۲۸ | ۲۹ | ||||
آخرین دیدگاهها